سرآغاز...
سرآغاز...
  
 به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
 
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
 
آرشیو

مجموعه رویایی فیلم Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 29 شهریور ماه سال 1385
غباری در بیابانی

 خیلی وقت پیش شعری تو یکی از کاستهای مرحوم بسطامی شنیده بودم که برام خیلی دلنشین بود و چند روز پیش تو سایت آوای آزاد و درغزلیات آقای رهی معیری دیدم. خداوند هر دو را رحمت کند.

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی


نه جان بی نصیبم را پیامی از دل آرامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی


نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی


بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی


کیم من؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی


گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها


باقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی


 
دوشنبه 20 شهریور ماه سال 1385
حکمت الهی

 

شخصی در زیر درخت گردو نشسته بود و به حیرت به آن نگاه می کرد و بخودی خود می گفت خدای متعال به آن درخت گردوی بزرگ میوه های ریز و کوچک داده اما به آن تاک هندوانه به آن کوچکی هندوانه های 15 کیلوئی داده اگر من بجای خدا بودم هندوانه را به آن درخت گردو و گردوها را بتاک هندوانه می دادم. همانوقت یکی از گردوها بسرش افتاد، گفت: اگر هندوانه در این درخت گردو بود سرم را می چاپید.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 53166


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها